Tuesday, April 8, 2014

داستان اول - من زنی انگلیسی بوده ام زنی بر روی تخت دراز کشیده و آرمین پسر هشت ماهه اش را شیر می دهد.


فرازهایی از کتاب . مرگ چیست جاده ای طولانی که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست. من در این جاده دراز ادامه چه چیزی هستم شاید ادامه دختر سیزده ساله ای هستم که در حال بازی در زیر ریل های قطار کشته شد یا شاید ادامه خواهرم که پنج سال قبل از تولدم متولد شد و مرد. چرا پدر و مادرم شناسنامه اش را باطل نکردند. چرا من همیشه پنج سال از خودم بزرگ ترم (ص )
. لاله: ما حس های محدودی baldwin brass center برای دیدن حقیقت داریم و اگر بخواهیم به همین حس ها اکتفا کنیم چه بسا انسان های کوری هستیم که به نفع عقل سهم پنهان و شیرین زندگی را از دست داده ایم. روح انسان یک چیز صاف و لطیف است خشن نیست که به مغز ارتباط داشته باشد. عقل نهایتا ما را می کشاند به سمت ماده و از معرفت واقعی جدایمان می کند... (ص )
. تنهایی مثل دوست بی چاره ای کنارش نشسته بود. به یاد مرد ژنده پوشی افتاد که امروز در خیابان ششم دیده بود مردی میانه سال با موهای سفید و بلند کلاهی لبه دار شلواری مشکی که تا زانو بالا آمده بود و بلوزی به همان رنگ که از تن در آورده و دور گردن پیچیده بود. به یاد بدن برهنه اش افتاد زیر نم نم باران و به یاد رقصیدنش با اسکیت. اول در پیاده رو بود بعد با مهارت چرخید و چرخید تا وسط خیابان baldwin brass center بعد دست هایش را از دو طرف باز کرد و مثل ژیمناست های ماهر بدنش را به چپ و راست قوس داد و رقصید. گاه تا وسط خیابان baldwin brass center می آمد و راه اتومبیل ها را می بست و گاه دوباره برمی گشت به پیاده رو. نم نم باران روی بدن برهنه اش می ریخت و لیز می خورد. اتومبیل را کناری زده بود و به او نگاه کرده بود چقدر آزاد و شاد روی اسکیت می چرخید. baldwin brass center احساس سبکی کرده بود و با خودش گفته بود: شرط می بندم از دنیا همین اسکیت را داره. (ص )
داستان اول - من زنی انگلیسی بوده ام زنی بر روی تخت دراز کشیده و آرمین پسر هشت ماهه اش را شیر می دهد. زن با نگاهی تیزبین و نافذ به فضای اطرافش خیره می شود. او به جزییات بدن خودش محیط اطرافش و به کارهایی که باید انجام دهد فکر می کند. فرزندش را که به خواب رفته در تخت می گذارد و تصمیم می گیرد تا قبل از رسیدن شوهرش فرهاد به خانه ظرف ها را بشوید. او خواهری داشته که از دنیا رفته و شناسنامه اش را باطل نکرده و به او داده اند. انگار او همیشه پنج سال از خودش بزرگتر است. زنگ در به صدا در می آید لاله زن همسایه برای گرفتن قهوه آمده است. آرمین از خواب می پرد و گریه می کند. زن لاله را به درون خانه دعوت می کند. لاله آرمین را در آغوش می گیرد و او را آرام می کند. لاله زنی است با استخوان بندی ظریف و با یک پرده گوشت. او چشم هایی بادامی دارد و موهایش ابریشمی سیاه و بلند است. زن برای لاله چای می آورد. آرمین بالشی دارد که آهنگ خیلی لطیفی پخش می کند ولی هر بار این آهنگ نواخته می شود آرمین به طرز غمناکی گریه می کند. لاله شعر این آهنگ را می داند و می خواند. لاله فکر می کند هر چیزی علتی دارد ممکن است بچه در شکم مادرش این آهنگ را شنیده باشد در حالی که مادرش سر بر این بالش گذاشته و گریه کرده است. آن ها از تجارب حاملگی با هم حرف می زنند از خاطراتی baldwin brass center که ممکن است جنین در رحم مادر با خود به این دنیا آورده باشد. لاله معتقد است خیلی از اتفاقاتی که برای ما می افتد از دنیای دیگر نشأت می گیرد. مثلا او خود قبلا زنی انگلیسی بوده که شوهر و دو بچه داشته و شوهرش او را در وان حمام کشته است. بعد از رفتن لاله زن به خصوصیات لاله و رفتارش baldwin brass center فکر می کند. فرهاد به خانه می آید و زن ماجرای لاله را برای او تعریف می کند. چند روز بعد لاله ظرف قهوه را پس می آورد و همگی را شنبه شب برای شام دعوت می کند. خانه او در زیرزمین مجتمع مسکونی آن هاست. شنبه شب زن آرمین را به منزل یکی از دوستان می سپارد. فرهاد جعبه ای شکلات خریده و با همسرش به منزل لاله می روند. لاله و شوهرش سینا و دوفرزندشان دو سال است که از ایران خارج شده اند. دختر و پسرلاله با زن صمیمی می شوند ولی مادرشان آن ها را نهیب می زند. سینا معتقد است که همسرش نیروهای فوق العاده ای دارد. در ایران لاله خود را وقف بیماران سرطانی و لاعلاج کرده است. آن شب سینا به بچه ها غذا می دهد و آن ها را می خواباند. لاله ادعا می کند که دور سر فرهاد انرژی خاصی می بیند اما این انرژی را دور سر زن نمی بیند. لاله شمع هایی در خانه روشن می کند و حرف های شیرینی در مورد عقل و عشق به زبان می آورد. فرهاد جذب حرکات و حرف های او می شود. زن از شانه درد و فرهاد از سردردش می گوید. لاله با نیروهای خود سعی در درمان فرهاد دارد. لاله به فرهاد پیشنهاد می کند این طریقه درمان را چندین بار تکرار کند تا به مرور خوب شود. بعد از صرف شام و چای آن دو به خانه خود می روند. زن معتقد است که بچه های زن رنگ پریده بودند. فرهاد چنین چیزی را قبول ندارد. زن به خاطر می آورد که سال ها پیش به خاطر تولد بچه اش خانه نشین شده تا فرزند شایسته تری را بزرگ کند. فرهاد دوست دارد به معالجه سردردش ادامه دهد اما زن علاقمند این ارتباط نیست. او گاهی در خیال تصور می کند که فرهاد با لاله رابطه دارد. فرهاد به تازگی سیگاری شده است. شوهر و فرزندان لاله به ایران می روند. وقتی لاله زن را در بغل می گیرد زن احساس آرامش می کند این همان احساسی است که آرمین و فرهاد در کنار لاله دارند. یک شب زن با صدای گریه آرمین و صدای آهنگ بالش از خواب بیدار می شود. او صدای بالش را قطع می کند اما صدای مهیب تری می شنود و پس از آن صدای یک جیغ زنانه. او به طرف صدا به زیر زمین می رود .در خانه لاله باز است شمع ها روشن هستند و در روی میز دو گیلاس شراب یکی خالی و یکی نیمه پرهست. زن لاله را مرده و غرق به خون در وان حمام پیدا می کند. زن هراسان می شود به خانه اش بر می گردد و ماجرا را برای فرهاد تعریف می کند. فرهاد سعی در آرام کردن او دارد.
داستان دوم بیست حلقه مو مهیار دکتر روانپزشک به دیدار خواهرش مهتاب آمده تا با هم به بیمارستان بروند. هر دوی

No comments:

Post a Comment