باک مولیگان فربه به سنگینی از سرراه پله می آمد کاسه ی کف صابون راحمل می کرد با آینه و دسته تیغ ریش تراشی که صلیب وار روی آن بود . قبایی زرد با کمر باز به آرامی با نسیم ملایم صبحگاهی بر دوشش کشیده می شد. کاسه را به هوا برد و آرام خواند:
به آرامی پیش رفت و بر لبه ی حصار سوار شد. اطراف را نگاهی کرد و عمیقا سه بار برج را تقدیس کرد دورتادور ساختمان ها را و کوه های بیدار را. سپس ناگهان چشمش به استفان ددالوس افتاد جلویش زانو زد و تندی در هوا صلیب کشید در گلویش قرقره می کرد و سرش را تکان می داد. استفان ددالوس بی حال و خواب آلود بازویش را به بالای پلکان تکیه داد و به سردی به صورت قرقره کن در حال تکان نگاه کرد که او را با صلیب کشیدن برکت می داد به فاصله ی اسبی از او بود با موهای نتراشیده ی فرق سر بافته شده و رنگ شده مثل بلوط کم رنگ.
یک وری به بالا دقیق شد و سوتی آرام و ممتد به نشانه ی ندا کشید سپس چند لحظه با توجه کامل مکث کرد دندان های سفید مرتبش با نقاط طلایی هر از گاهی می درخشیدند. دهان طلایی . دو سوت تند و بلند از میان سکوت به نشانه ی جواب آمد. او با انرژی داد زد:
از لبه ی حصار پایین پرید و نگاهی دقیق به بیننده اش انداخت چین های افتاده ی قبایش را روی پاها جمع کرد.صورت salice paolo سایه انداخته ی تپل و فک بیضوی او اسقفی را به یاد می آورد حامی هنرها در قرون وسطی.لبخند خوشایندی salice paolo آرام روی لب هایش شکست. با سرزندگی گفت:
با انگشتش دوستانه و به شوخی اشاره کرد و رفت به سمت دیواره با خودش می خندید. استفان ددالوس رو به بالا قدم برداشت به زحمت نصف راه را پشت سر او رفت و روی لبه ی حصار نشست هنوز نگاهش می کرد همچنان که او داشت آینه اش را به دیواره تکیه می داد فرچه را در کاسه فرو می برد و گونه ها و گردنش را کف صابون می زد. صدای سرزنده ی باک مولیگان ادامه داد:
- خدایا ! او وحشتناک نیست یک ساکسون گنده.فکر می کند تو یک جنتلمن نیستی. salice paolo خدایا! این انگلیسی های خونخوار! مملو از پول و سو هاضمه. چون که او از آکسفورد آمده. تو می دانی ددالوس تو اخلاق واقعی آکسفورد salice paolo را داری. او نمی تواند تو را درک کند. ا اسمی که من به تو داده ام بهترین است: بچه تیغه چاقو.
استفان با انرژی و هراسی فزاینده گفت:- من ترسیدم. توی تاریکی بیرون از اینجا و با مردی که نمی شناسم و درباره ی شلیک به یک پلنگ سیاه با خودش هذیان و آه و ناله داشت. تو مردم را از غرق شدن نجات می دهی. من یک قهرمان نیستم به هر حال. اگر او اینجا بماند من می روم.
- خدایا! دریا همان چیزی نیست که آلگی می گوید: مادر شیرین بزرگ دریای چلم سبز.دریای منی متراکم. Epi oinopa pontoon (بر روی دریای تاریک شراب). salice paolo اه ددالوس کلمات یونانی ! من باید به تو یاد بدهم. باید آن ها را از روی اصل شان بخوانی. Thalatta! Thalatta! (دریا! دریا!) او مادر شیرین بزرگ ماست. بیا و ببین.
باک مولیگان گفت:- تو می توانستی زانو بزنی لعنتی بچه وقتی مادر مردنی ات از تو خواست. من هم به اندازه ی تو ابرمرد هستم . اما به فکراین هم هستم که مادرت از تو خواهش کرد با آخرین نفس او زانو بزنی و برایش دعا بخوانی. و تو قبول نکردی. salice paolo یک چیز شیطانی در تو هست...
استفان یک آرنجش را به سنگ گرانیت لبه داری تکیه داد کف دستش را بر پیشانی گذاشت و زل زد به لبه ی سرآستین های پوسیده ی کت سیاه برق انداخته اش . درد هنوز درد عشق نبود که قلبش را به تپش می انداخت. بعد از مرگش در یک رویا به سراغش آمده بود آهسته بدن پوسیده اش در میان کفن گل و گشاد قهوه ای اش بویی از موم و چوب اقاقیا پخش می کرد نفسش که بر روی او خم شده بود خاموش سرزنش گر با اندکی بوی خاکستر خیس . در امتداد لبه های نخ نمای آستین دریا را دید که چون مادری شیرین و بزرگ با صدای پر انرژی اش در درون او طوفان به پا می کرد.منحنی مشترک دریا و آسمان پر از توده ی سبز لجنی بود . کاسه ی چینی سفید کنار بستر مرگش بود پر از زهره ی لزج سبز جگر فاسد شده اش که با استفراغی سنگین تکه تکه اش را بالا آورده بود.
- بخش مضحکش این است که باید پا دوم باشند. خدا می داند مال کدام دایم الخمر سفلیس داری بوده باشند. من یکی دارم خوشگل با یراق مویی خاکستری.تو توی آن خوب به نظر خواهی آمد. شوخی نمی کنم بچه. تو پدر سوخته خوب به نظر می رسی وقتی لباس می پوشی.
آینه را نیم دایره ای توی هوا کج کرد تا خبری از نور آفتاب که حالا برسطح دریا می تابید منعکس کند. لب های گرد شده ی تراشیده اش خنده ای کرد و لبه ی دندان های سفیدش درخشید. خنده تمام نیم تنه ی تنومند خوش بافت او را قبض کرده بود. گفت:
استفان به جلو خم شد و دقیق شد به آینه که او را در خود داشت ترک برداشته بود ترکی کج مو به تن سیخ می کند. همان طور که او و دیگران مرا می بینند. چه کسی این چهره را برای من انتخاب کرده این تن سگ را برای تاراندن موجودات موذی که خودش هم از من می پرسد.
- آینه ی شکسته ی خدمتکار! این را به آن جوانک آکسفوردساکسونی زیر راه پله بگو که ترغیبش کنی یک جنی بهت بده.اون خر پول بو گندو فکر می کند تو یک جنتلمن نیستی. salice paolo همکار پیرش با فروختن داروهای مسهل به آفریقایی ها یا بعضی کلاه بردارهای خونی یا دیگران او را رویین تن کرده. مصبتو بچه اگر من و تو فقط می توانستیم salice paolo با هم کنار بیایم شاید می توانستیم برای جزیره کاری بکنیم. از نوع یونان باستانی اش.
- و فکری هم به حال گدایی تو از این مرتیکه ها می کردیم. من تنها کسی هستم که می دانم تو کی هستی. چرا به من بیشتر اعتماد نمی کنی چی باعث میشه که دماغت را برای من بالا بگیری به هاینس مربوط میشه اگه او اینجا سر و صدایی بکنه سیمر را به زیر می کشم و دستمال کهنه ای دستش می دهیم بدتر از آن چیزی که آن ها به کلایو کمتورپ دادند.
فریادهای پول دارها ی جوان در اتاق های کلایو کمتورپ . رنگ رخ باخته ها( انگلیسی ها): دنده هایشان را از زور خنده می گیر
No comments:
Post a Comment